باز هم شروع امتحان ها ( نزول بلایای آسمانی حتی: ) و باز هم من به این پرسش بی پاسخ برخوردم که:
دقیقا درطول ترم چکار میکردم؟!
واقعا چرا من آدم نمیشم؟؟!
تاکی می صبوح و شکرخواب بامداد اصن؟؟؟؟ 
تا کی بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین؟؟؟
یه نفر اندرون وجودم بهم میگه: طوری نی عجیج دل! خدا بزرگه . و به قول شاعر اندرونم : این نیز بگذرد...
خدا کمکم کنه 
بگید آمیـــــــــــــــــن (بلند و از ژرفای وجودتون
)


برچسب: من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم,من از اول روز دانستم که با شیرین درافتادم,
نویسنده: فاطمه فراهانی